پرسشهای بی پاسخ!
ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٧  کلمات کلیدی: انسان ، پرسش ، هدف زندگی ، دعای خیر

شاید بشه گفت که هر انسانی،برای یک بار هم که شده، در دوره ای از زندگی دچار سردرگمی معنایی یا حتی در شرایط حادتر، دچار پوچی میشه. شاید برای همه اتفاق افتاده باشه که گه گاه فکر کردن به همون "پرسش های ساده بی پاسخ " حسابی اذیتشون کرده باشه. پرسش هایی از قبیل "ما از کجا اومدیم و به کجا میریم ؟"  یا اینکه "آیا خدا واقعا وجود داره؟" و یا "چرا بعضی ها رنج میکشند و عدالت نیست؟"  و امثال این ها.

ما انسان ها هر قدر که فراموش کار باشیم، یا هر قدر هم که مشغول باشیم، به هر حال در بعضی مواقع یادمون میاد که زندگی رو هنوز خوب زندگی نکردیم و شاید این، به این دلیل باشه که کماکان جواب همون پرسش های ساده رو پیدا نکردیم. البته بعضی ها جواب ها شون رو پیدا کردن ولی چه بسا که جواب یک فرد، فرد دیگری رو راضی نکنه چون اصولا پاسخ به یک چنین موضوعاتی میتونه خیلی شخصی و ایده آل گرایانه باشه. بعضی ها هم ممکنه هنوز در جست و جوی پاسخ مونده باشند و بعضی ها هم بی تفاوت نسبت به یک چنین موضوعاتی در حال ادامه زندگی.

آنچه که مسلمه فکر کردن و جواب دادن به این پرسش ها آسون نیست و شاید در انتها، خود جواب، از پیدا کردن جواب سخت تر باشه. اصولا ما آدم ها، چون اکثرا  زیاد با سختی میونه ای نداریم از جواب های سخت هم بدمون میاد. مثلا کی دوست داره که تو بیست و دو سالگی مشکلات هفتاد و هفت سالگی زندگیش رو بهش گوشزد کنند؟! 

یکی از این قبیل موضوعات که اخیرا، به طور اتفاقی، با اون برخورد کردم موضوع "تامل و تعمق روی واژه هیچ وقت" بود که دکتر وین دایر در یکی از سخنرانیهاش اون رو مطرح می کرد.

آیا واقعا سخت نیست وقتی آدم بفهمه که واژه "هیچ وقت" میتونه به سادگی در زندگی هر شخص، امری صد در صد واقعی و در پیش رو باشه؟!  آیا سخت نیست که انسان متوجه بشه که اون چیز، یا اون کسی رو که خیلی دوستش داره زمانی بودن و نبودنش محو در همین واژه "هیچ وقت" میشه؟! سخت تر از اون مثلا آدم از خودش بپرسه که اصلا چرا یک "هیچ وقت"ی باید وجود دشته باشه؟! ...  البته میشه جواب داد که مثلا  "این قانون طبیعته!" یا اینکه "این سرنوشته!" ولی خوب سوال اصلی اینجاست که دلیل وجودی این قانون و یا این سرنوشت چیه؟! 

این موضوع منو بیاد این دوبیتی ها از خیام می اندازه:

هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا         چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانه خاک                      نقاش ازل بهر چه آراست مرا

 

جامی است که عقل آفرین میزندش       صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش

این کوزه گر دهر چنین جام لطیف          میسازد و باز بر زمین میزندش

 

فکر میکنم تمامی یک چین مسائلی بر میگرده به این موضوع که ما انسان ها اصولا همه چیز رو طبق یک معیار خاص و غیر جامع می سنجیم. معیار ما معمولا  "میزان خوب یا بد بودن یک چیز نسبت به شرایط ما در یک برهه از زمان" هستش.

جوابی که خود دکتر وین دایر به این موضوع "هیچ وقت" میده اینه که "انسان ها فارغ از بخش فانی وجودی خود، صاحب بخش وجودی ای هستند که ابدی و ازلی است ( به نقل از دون خوان ) ".

شاید بشه اینطور تعبیر کرد که این "هیچ وقت" برای بخش فانی ما، "همه وقت" وجود داره ولی خوب همین  "همه وقت" وقتی کاربرد داره که در "زمان" یا برهه ای از اون تجربه بشه و نهایتا خود "زمان" بی معنی خواهد بود اگر که ما با بخش ابدی و ازلی وجود خود اون رو تجربه بکنیم.

معیار خوب یا بد بودن هم، مثل معیار درست یا غلط بودن، امری است کاملا نسبی، پس چه بهتر که معیار آدم ها، حق رو چه برای خودشون و چه برای دیگران نا حق نکنه. شاید به همین علت هست که آدم ها باید علاوه بر خیر خودشون خیر بقیه رو هم طلب کرده و یا به عبارتی اجتماعی فکر کنند. شاید برای همین هست که می گن آدم ها باید تو دعا هاشون فقط خواهان خیر باشند، کمتر تعیین و تکلیف کنند و اینکه چی خیر هست یا نیست رو بسپارند به خدا، طبیعت و یا هر چیزی که بهش ایمان و اعتقاد دارند.

همه ما شنیدیم که میگن دنیا با تمام ملحقاتش در حال تغییر و تحوله. شاید این تغییر، همون کیمیا گری باشه که با تمام سختی هاش شرایطی رو برای ما "انسان" ها مهیا میکنه که بتونیم روز به روز آبدیده تر و در عین حال خالص تر باشیم.

درسته که حافظ میگه: 

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا         سر ها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود         زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت

 

ولی باز هم شاید بشه ایمان داشت که هستی با تمام تجربیات سختش، مثل معشوقی که حتی با خنده اش، درد عشق به عاشق هدیه میده، کارش حق و درسته. یا مثل مادری که وقتی بچه اش موقع غذا خوردن گلوش میگیره، محکم به پشتش میزنه و یا حتی مثل اون پدری که در مواقع ضروری یه توسری، هر جور که شده، به سر بچه اش مینوازه. 

عدالت رو شاید بشه در این تعریف کرد که هرکسی بتونه در شرایطی قرار بگیره که خیر واقعیش در اون باشه، حتی خیر بر پایه تمامی معیار های خود همون شخص، ولی خوب لازمه اش این هست که ما آدم ها، اگر خیرمون رو انتخاب کردیم و بر پایه اون عمل کردیم، نتیجه  اعمالمون رو هم, البته طبق قوانین طبیعت، ببینیم. انگار که همه چیز یک سعی و خطاست!

بودا گفته که زندگی رنجه ولی همین درک باعث شد تا به "نیروانا" برسه. میگن از مشخصه های نیروانا چیرگی بر قوانین محدود کننده طبیعت و فارغ شدن از زمان هست. شاید واقعا خرد، انسان رو تغییر میده و انسان طبیعت پیرامونش رو!

آیا واقعا "بخش ازلی وجود" حقیقت داره؟ ... آیا "خدا و عدالتش" حقیقت داره؟ ... آیا "نیروانا" حقیقت داره؟ ... چجوری میشه "ایمان" داشت؟ ...  اصلا "خرد ناب" چی هست؟

"پیر"ی رو میشناختم که میگفت: "بشر تا بشره در رنجه ولی اومده تا رها بشه" ... میگفت: "ایمان و خرد واقعی به یک چیز، زمانی بوجود میاد تا بشر، به دور از توهم، اون چیز رو با چشم دل ببینه و عمیقا تجربه اش بکنه!" ... میگفت: "خدا زاییده ذهن بشره!" ... و اون "پیر" همیشه در پایان صحبت هاش خدا رو شکر میکرد و هستی رو دعا. به عشق ایمان داشت و به صلح اطمینان.

شاید هدف اصلی همه ما کشف همین خرد ناب و ایمان پاک و عشق و خلوص باشه. شاید همه ما در این جاده بی نهایت، که تنها هم نیستیم، که پر فراز و نشیب هم هست، با اختیار یا بی اختیار، اومدیم تا جواب همین پرسش های ساده رو پیدا کنیم. شاید همه ما برای کامل شدن و خالص شدن احتیاج به تجربه هایی کاملا متضاد داشته باشیم! اما نکته اصلی اینجاست که آیا میشه از کسی جواب سوال هامون رو بپرسیم؟!

اون "پیر" میگفـت: "دنبال کی میگردی؟ دنبال چی میگردی؟ از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی!"

پس چه بسا لازم باشه که هر چند وقت یکبار خودمون و همراهانمون رو که در این جاده با ما هستد، دعا کنیم و خیلی ساده خیرشون رو بطلبیم.  آرزو کنیم که همه بتونند به "آگاهی و خرد" و به "عشق و خلوص" رسیده و در مسیر ثابت قدم باشند. آرزو کنیم که همه به امید رسیدن به مقصدشون، سالم، شاد و راضی باشند!